چالش،پذیرفته شد
مریم موسوی-- داشتم ناامید میشدم. همزمان حس غبطه هم شروع شده بود. دو روزی بود عکسهای سیاه و سفید زنان زیادی را در یکی از شبکههای اجتماعی میدیدم. شاید در شبکههای دیگر هم بوده باشد. من خبری از آن ندارم. هنوز...
ادامه مطلب ...
مریم موسوی-- داشتم ناامید میشدم. همزمان حس غبطه هم شروع شده بود. دو روزی بود عکسهای سیاه و سفید زنان زیادی را در یکی از شبکههای اجتماعی میدیدم. شاید در شبکههای دیگر هم بوده باشد. من خبری از آن ندارم. هنوز...
ادامه مطلب ...
بخش یازدهم/ مریم موسوی / امروز، 31 تیر ماه سال یک هزارو سیصد نود و نه، مهدکودک "سپهر ایرانیان" برای همیشه بسته میشود. دیگر با خیال راحت میتوانم اسم مهدکودک را بگویم. حتی میتوانم آدرس آن را هم برای همه پین کنم....
ادامه مطلب ...
بخش دهم -- مریم موسوی -- میخواهم همین اول تکلیف را روشن کنم. این یک واگویه کرونایی نیست. حتی به واسطه شماره ۱۰ بودن هم واگویه آخر محسوب نمیشود. این واگویه دوران است. واگویه تمامی لحظاتی است که من در آن زیست میکنم....
ادامه مطلب ...
مریم موسوی -- زیر پاکت یکی از مارکهای سیگار، قیمت ۹هزار تومان چاپ شده است. پیشتر، زمانی که هنوز قیمت دخانیات به شکل عجیب و غریب امروز بالا نرفته بود، یادم نمیآید دیده باشم که قیمت را روی جلد چاپ کنند. این اتفاقی...
ادامه مطلب ...
مریم موسوی -- همه ما امیدوار بودیم که با گذشت زمان، بتوانیم کنترل بیشتری روی ویروس کرونا و عواقب مربوط به آن داشته باشیم. پیشبینی میکردیم که با گرمشدن هوا، این ویروس عقبنشینی کند یا حداقل سرعت شیوع آن کاهش یابد....
ادامه مطلب ...
مریم موسوی --"دقیقا سی سال از این ماجرا میگذره. سی سال. من هنوز بعد از این همه سال وقتی بهش فکر میکنم بغضم میگیره". با این جمله شروع میکند. وقتی "سی سال" را میگوید، چشمانش بزرگ میشود و گرد. چند بار این "سی سال"...
ادامه مطلب ...
مریم موسوی/ بخش نهم سالها پیش، کارتونی از تلویزیون مکعبی بزرگمان توجه من را به خود جلب کرد. وقتی از آن سالها میگویم، به بیست و چند سال پیش اشاره میکنم. به آن زمانی که حداقل من، هیچ ایدهای راجع به دنیای تا این حد...
ادامه مطلب ...
مریم موسوی بخش هشتم/ "ستاره بود بالا، شکوفه بود پایین -- قصه ما تموم شد، قصه ما بود همین." ویدیویی از یوتیوب، جوانهایی متولد همین دهه شصت. همین دهه معروف شصت که داریم خودمان را میکشیم تا ثابت کنیم متفاوتترین دهه...
ادامه مطلب ...
مریم موسوی بخش هفتم ● همه چیز دارد عادی میشود. این را آن روزی فهمیدم که والدین "رود مرزی" را در آغوش گرفتم. آن جایی که گرمای بدنمان با هم تماسی نزدیکتر از هر فاصله اجتماعی داشت. لحظهای که حس کردم صدای قلب آن ها...
ادامه مطلب ...
بخش دوم مائده توکلی به من این اجازه را داده بودند که در RCU گوشی موبایلم همراهم باشد. همان شب بارانی عمهام زنگ زد و گفت "داشت باران میومد؛ منم رفتم زیر بارون و برات دعا کردم که خوب بشی. نمیخوام هیچوقت غم پدر و...
ادامه مطلب ...