واگويه هاي كرونايي(4)
بخش چهارم/مريم موسوي/ مثلا دماوند؛ یک روز صبح با این صدا از خواب بیدار شدم: مامان! من دارم شیر میخورم. در حالی که صورتم از سمت چپ روی بالش له شده بود، چشمانم را به زور باز کردم. نور لعنتی مثل سوزن رفت تو. انگار همیشه...
ادامه مطلب ...