ولنجک چه جای قشنگیه!
مریم موسوی – به واسطه زندگی در تهران، این شانس را داشتهام که همیشه 4 فصل را در شهر محل زندگیام تجربه کنم.
البته با تغییراتی که در آبوهوا طی سالهای اخیر در دنیا ایجاد شده است و افزایش گرمایش زمین، تابستانها را این روزها طولانیتر و زمستانها را کمبارشتر میبینیم.
بهار و پاییز هم انگار کوتاه شده است. سرمایی طولانی را تجربه میکنیم و بدون دیدن بهار ناگهان هوا گرم میشود و یا برعکس از گرمای تابستان به سوز زمستان میرسیم!
زمستانِ سالی که گذشت، 98 یا 2020، و وصل آن به بهار، بعد از سالها تصویر تازهای در جهان و در ایران هم به نمایش گذاشت. به واسطه شیوع ناگهانی و جهانی کرونا بسیاری ازمردم کشور انگار یک توقف کوتاه در همه چیز دادند. سفرها کنسل و در نتیجه پرواز هواپیماها به حداقل رسید. کشورهامرزهایشان را روی یکدیگر بستند و عبور و مرور کاهش پیدا کرد. مشاغل، آن هایی که ضروری نبودند، به صورت موقت تعطیل شدند. عبورومرور در شهرها با قوانین مختلف کاهش یافت. مردم در خانهها ماندند پس تردد شهری هم کاهش یافت.
یادم است در بهار 99(2020)، فیلمهای شهرهای مختلف جهان دست به دست میشد که خیابانها خالی است و حالا موجودات زنده دیگری جز انسان، پایشان به شهرها باز شده است. از مرغابی و غاز و دلفین گرفته، تا میمون و آهو.

همان زمانها و بر اثر مشاهده همین وقایع هم بود که ادعا شد انگار توقفی در میانگین افزایش دمای کره زمین دیده میشود. همه حس کردیم طبیعت دارد جان تازهای به دست میآورد. البته هنوز هم کارش با ما تمام نشده است.
بهار 99 در تهران هم وضعیت متفاوتی را دیدیم. همیشه مادرم از تهران به عنوان شهری زیبا با طبیعتی کوهپایهای و آبوهوای معتدل یاد میکرد. برای من که در آلودگی این شهر بزرگ شدهام و ساختمانهایش همیشه آنقدر بلند بودهاند که آسمان را نمیدیدم، زیباییای تعریف نمیشد. تا بهار 99 که از پشت پنجره این تهران رویایی که قاجار تصمیم گرفته بود به پایتخت تبدیلش کند را دیدم. بارانهای زیاد و بوی خوش بهار. بوی گل و شکوفه.
انگار ریههای این شهر تازه شده بود.
به غیر از این سال کرونا، مابقی زمانها تهران چهار فصلی پراکنده برای من داشته است. برای دیدن بهار و پاییز باید به شرق و یا غرب میرفتیم و در مناطق جنگلی آن منطقه اعتدلال را تجربه میکردیم. تابستان اما برای منطقه زندگی ما بود. همین الان هم هست. در همین روزها که میشنویم خیلیها با هیچ ترفندی خانهشان گرم نمیشود، ما در خانهمان حتی یک شوفاژ روشن نداریم. از زمستان هم تنها آلودگی شدیدش سهم ما بوده است. اما از برف خاطره زیادی در اطراف محل زندگیام ندارم.
برف معمولا برای شمال تهران یعنی مناطق یک تا سه بوده است. برای من که اکثر سالها ساکن مرکز شهر بودهام و در منطقه 6 تحصیل کردهام، تعطیلی مدارس در زمستان به شنیدن صدای آقای حیاتی یا دیگر همکارانش در اخبار خلاصه میشد. آنجا که میگفت: به دلیل بارش شدید برف در تهران، مدارس نوبت صبح مناطق 1 تا 3 فردا فلان تاریخ تعطیل خواهد بود.
آه از نهاد من بلند میشد. ما باید به مدرسه میرفتیم. اگر نخواهم بیانصاف باشم، باید از زمستانهایی هم بگویم که هوا آنقدر سرد و برف آنقدر شدید بود که اعتدال غرب و شرق را هم از آنها میگرفت و برف نمیگذاشت مردم به راحتی از خانه خارج شوند. پس آقای حیاتی و همکاران وقت، در اخبار ساعت 21 شبکه اول اعلام میکردند که مناطق 1 تا 5 فردا در دو نوبت صبح و عصر تعطیل خواهد بود. من، دانشآموز منطقه 6، از هر 5تای مناطق اول تهران بیزار میشدم.
تبعیض وقتی کامل میشد که می فهمیدیم همکلاسیهایی که امروز غیبت کردهاند، با یک تماس تلفنی کارشان راه افتاده است. خانهشان دربند است یا مثلا نیاوران و به علت مشکلات ایجادشده، امکان حضور در مدرسه را ندارند. یعنی مدرسه آنها تعطیل نبود اما چون آنها شانس زندگی در مناطق برفخیز تهران را داشتند، بدون توبیخ، نمیآمدند و در خانه کارتونهای تکراری همیشگی را میدیدند. درس هم لازم نبود پس بدهند.
خانواده من که ذوقی در گشتوگذار داشتهاند، در همین زمستانها هم ما را به مناطق شمالی تهران می بردند تا در کوه یا پای آن و یا در پارکهای همان حوالی، مثل نیاوران و قیطریه، برف را ببینیم و بازی کنیم. جز یک بار که وقتی دبستان بودم برف آنقدر شدید بود که به اندازه یک نیمروز ما در حیاطمان برف داشتیم، مابقی برفبازی نیازمند سفری درون شهری بود. آن سال که بیدار شدم و از پنجره برف را دیدم، فریاد زنان به سمت حیاط دویدم. پدرم هم آمد. برایمان یک آدمبرفی ساخت. عکسها یادآوری میکند که هرچه گردنبند و گوشواره رنگی و پلاستیکی داشتم را آوردم و از سروگوش این آدم برفی خانگی آویزان کردم. خندههای آن روز را هم خودم یادم است و هم در عکسهای آنالوگ از آن روز میتوان دید. روز بعد خبری از آدمبرفی نبود.
سالهایی هم بودکه اگربرف ازشب تاصبح لاینقطع میآمد، رد کفش در کوچه میماند. آن هم به ظهر بیشتر نمیرسید حجم ماشین و رفتوآمد آدمها در خیابانهای این اطراف آنقدر زیاد است که گرمایی که از بدن شان ساطع میشود اصلا اجاز نمیدهد این برف نازنین کمی بیشتر در محله ما مهمان باشد.
سالی که پسرم به دنیا آمد، یک پاییز و زمستان وحشتناک را تجربه کردیم. آلودگی طی فلان قدر سالهای پیش از آن بیسابقه بود. واقعا نمیشد نفس کشید. تمام مدت دستگاه بخور را در اتاقی که دماوند در آن خوابیده بود روشن میگذاشتیم. شبها سخت میخوابید و دکتر میگفت ماجرا بیشتر از سختخوابیدن یک نوزاد است. چند باری از تهران خارج شدیم تا ریههای خیلی تازهاش بتواند نفس بکشد. آن سال یادم نیست برفی را درست و حسابی دیده باشیم. آن حجم از آلودگی احتمالا در ندیدن برف بیتاثیر نبوده باشد.
زمستان سال97، وقتی در زمستان یک سال و نیمش بود، باز هم برفی که توجه کسی را به خودش جلب کند نیامد. یا حداقل این دورواطراف خبری ازش نبود.
فقط سوز دردناکش وقتی با کالسکه صبحها او را به مهد میبردیم، رد قرمزی روی لپهایش میانداخت. برایش از برف میگفتم اما جوری به من نگاه میکرد که من به کسی نگاه کنم که از آدم فضاییها میگوید.
بهمن 98، همانوقتها که حداقل تصور ما این بود ویروس کرونا مشکلی است برای مردم شرق دور و کاری به ما ندارد، برف شایستهای بارید. از همانها که یک نصف روز هم در مرکز شهر آثارش ماند. صبح او را با ماشین به مهد رساندیم که مریض نشود. بعد از ظهر زودتر از سر کار رفتم سراغش. میخواستم تا آفتاب هست او را به پارک ببرم. متاسفانه برفها آب شده بود. تنها تصویرش از آن زمستان یک آدمبرفی بزرگ است که افراد خوشذوقی آن را با برفهای پاروشده گوشه پارک ساخته بودند. و کمی هم برفآب روی جدولها.
همین تجربه بس بود که برف برایش دستنیافتنیِ لذت بخشی شود. امسال، به محض سردشدن هوا از من پرسید کی برف میآید. هر روز صبح که آسمانی ابری یا آلوده بود، میدوید در بالکن تا مطمئن شود برف میآید یا نه. در تلویزیون تصاویری از برف در جاهای مختلف میدید و باز از من میپرسید برف کجاست. برایش توضیح دادم ما ساکنان دائمی مرکز شهر، شانس زیادی برای دیدن برف نداریم. قطعا که چراهایش تمام نمیشود. توضیح دادم ما از کوه بلند دور هستیم و برف این جا نمیآید. از بالکن کوههای پر برف شمال تهران را نشانم میداد و میگفت ببین چهقدر نزدیکیم!
دیشب هوا سرد شد. باران شدید بارید. یکی از دوستان ساکن شرق عکسی از برف تنکی که روی درختان اطراف خانهشان نشسته بود فرستاد. همان لحظه بود که تصمیم گرفتم روز بعد از برف را از دست ندهم. اگر مدارس به دلیل کرونا تعطیل نبودند، به خاطر این برف ممکن بود تعطیل شوند، اما کجا؟ مناطق یک تا سه! به همسرم گفتم صبح روز بعد که در ولنجک کاری دارد، ما را هم با خودش ببرد. از نگرانیاش برای سرمای هوا و برف احتمالی آنجا گفت. لبخند پیروزمندانهای زدم که دقیقا به دنبال همان میگردم.
بردمش. در حالی که بیشتر مردم هنوز از خانه یا حتی رختخواب خارج نشده بودند، پسرک را به پارکی نزدیک بام تهران بردم. احساس میکردم میخواهم همه این سالها که سهم زیادی از برف نداشتهام را جبران کنم. کنار پارکی توقف کردم که هیچکس در آن نبود. برف سفیدوتمیز و پانخورده اما فراوان. ما حتی دستکش هم برایش نداشتیم. یکی از دستکشهای خودم را دستش کردم و زدیم به برف.
من به اندازه او ذوقزده بودم. همه جا را لگد کردم. میخواستم اولین نفری باشم که دستنخوردگی این پارک را از بین میبرد. او هم کامیون بازی اش را پر از برف و بعد خالی از آن میکرد. روی برفها غلتید و خوابید و چهار دستوپا رفت. حتی دور از چشم من برفها را به دهانش هم گذاشت.
دیگر باید برمیگشتیم. ناگهان یک هویج پیدا کرد! از آدم برفی کسی مانده بود یا چه، نمیدانم. خواست که آدمبرفی بسازیم. من هیجانی داشتم بیوصف. آدم برفی را ساختیم. هویج شد دماغش. حتی نمیدانم این صحنه را کجا دیده است که میدانست ارتباطی بین هویج و او وجود دارد. شالگردن را دور آدمبرفی پیچیدم و آخرین عکس را هم گرفتیم.
وقتی دست در دست و با لباسهای کاملا خیس از پارک خارج میشدیم، ساکنین برای ورزش صبحگاهی به پارک آمده بودند. برفی برایشان نمانده بود که با پا رویش بروند. همهجا ردی از ما بود. سوار ماشین شدیم و به سمت مرکز شهرمان راندیم. نزدیک خانه، پسرک آهی کشید و گفت “بابا ولنچک چه جای قشنگیه، برفاش زیادن، ما هیچی برف نداریم”…
