واگویه های کرونایی(۹)

مریم موسوی/
بخش نهم


سال‌ها پیش، کارتونی از تلویزیون مکعبی بزرگمان توجه من را به خود جلب کرد. وقتی از آن سال‌ها می‌گویم، به بیست و چند سال پیش اشاره می‌کنم. به آن زمانی که حداقل من، هیچ ایده‌ای راجع به دنیای تا این حد دیجیتال و مملو از گجت نداشتم. شاهدش هم همین بس که وقتی در منزل بعضی از اقوام، تلویزیون دارای کنترل از راه دور می‌دیدم، سری از روی شگفتی تکان می‌دادم و در دل هوش بشریت را تحسین می‌گفتم. در همان فضای ذهنی بود که کارتون عجیب کم‌رنگ، دنیای من را عوض کرد.
شاید اگر در جلسات مشاوره‌ — که دارد به بخشی جدانشدنی از زندگی خیلی از ما تبدیل می‌شود، راجع به این موضوع صحبت کنیم، بتوانیم ریشه عدم علاقه من به تکنولوژی را هم در همان کارتون بیابیم. شاید این که تا مجبور نباشم سراغ هیچ دستگاه هوشمندی نمی‌روم و از این اپلیکیشن‌های پیشرفته استفاده نمی‌کنم هم، بی‌تاثیر از آن کارتونی که در حدود ۱۰ سالگی دیدم نباشد.
کارتون بیچاره. خبر ندارد که بیشتر از اینها را می‌خواهم به او نسبت دهم. مثل حال کرونایی این روزها را. واقعیت ماجرا این است که چیز زیادی هم از آن به یاد ندارم. مثلا یادم نیست که سریالی بود یا تک قسمتی؛ و در همان یک قسمت، آن همه ترس و وحشت را به دل من انداخت و رفت. یا اصلا انیمیشنی چند دقیقه‌ای بود که بین “حنا دختری در مزرعه” و مثلا “مسابقه محله” پخش شده بود. اهمیتی هم ندارد. هر چه که بود، طی این سال‌ها حتی یک نفر را هم پیدا نکرده‌ام که یادش باشد “همچین” نقاشی متحرکی اصلا ساخته شده است.
من فقط یک صحنه از این کابوس بیست‌وخرده‌ای ساله در ذهن دارم. آن را مثل عکسی که کسانی از گمشده‌شان به این و آن نشان می‌دهند تا شاید بیابندش، برای هرکسی که بیش از ۵ بار دیده باشم، تعریف کرده‌ام. نه فقط برای این که سر صحبت را باز کنم یا ترسی جامانده از کودکی را برایش شرح دهم. نه. برای این می‌گویم که گمشده را پیدا کنم. شاید او یادش بیاید چیزی بیشتر از صحنه‌ای که من تعریف می‌کنم و با بشکنی و یا برقی در چشم راست، مثل شخصیت گرگ کارتون “دور دنیا در ۸۰ روز”، ارشمیدس‌وار بگوید؛ “یافتم، یافتم”. حالا اگر دلش خواست که این یافتم را هم در حالی که برهنه است و در کوچه‌ها می‌دود فریاد بزند، انتخاب خودش است و من به شخصه ملاحظه‌ای برایش ندارم.
اما هیچ وقت کسی پیدا نشد رویای من را به حقیقت بدل کند. من حتی از “آق‌بابا” هم پرسیده بودم. آن روزها که کشور را به قصد تجربه بهتری برای زندگی ترک نکرده بود، هر بار که جمع می‌شدیم کارتون‌های کودکی را مرور می‌کردیم. هر دو ما حافظه خوبی داشتیم و از طرفی علاقه‌ای بی‌پایان به کارتون و انیمیشن. یادم است یک روز با هیجان آمد و تیتراژ “جعبه سخنگو” را برایمان گذاشت. او نسبت به این تیتراژ حالی را داشت که من نسبت به آن صحنه عجیبی که فقط خودم به یاد دارم. حالِ “آقا‌بابا” با یافتن جعبه سخنگو،شبیه همان “یافتم، یافتمِ” ارشمیدس بود.
فقط من به او نمی‌گویم “آقا‌بابا”. این از آن مدل اسم‌هایی نیست که برای شخصیت‌های نوشته‌هایم انتخاب می‌کنم. او واقعا آق‌بابا بود. خودش این را گفت. همه، منظورم دوستان مشترکمان است، او را به همین نام صدا می‌زدند. یادم است تا مدت‌ها در گوشی موبایل او را با همین نام “سیو” کرده بودم. نمی‌دانم از کی فکر کرد آق‌بابا شده است. شاید چون شعر هادی و هدی را برایمان زیاد می‌خواند، آنجا که پدربزرگ یادی می‌کند از خودش، خودی که آقا بابا است، این نام رویش ماند. هرچه بود، حتی آق‌بابا هم که همه چیز را می‌دانست، این صحنه لعنتی را به یاد نداشت. یک بار هم با احتیاط زیادی، صدایش را صمیمی کرد و پرسید: مطمئنی همچین چیزی را از تلویزیون دیده‌ای؟
اصلا از این سوال خوشم نیامده بود. من علاوه بر داشتن حافظه‌ای که فراموش نمی‌کند، و این خیلی هم برایش گران تمام شده است، در زمینه به یاد آوردن کارتون‌های کودکی، به خصوص آن ها که تباه‌تر و سیاه‌تر و کم‌رنگ‌تر هستند، ید طولایی داشته‌ام. تهمتی که آق‌بابا به من زده بود بخشودنی نبود. من می‌توانستم آرشیو صدا و سیما باشم. در قسمت کودک و نوجوان به خصوص. هرچند این یکی دوسال اخیر دیگر یادم نمی‌آید که شام چه خورده‌ام و اسم فلانی چه بوده است؛ اما این روزها آق‌بابا هم نیست تا ببیند من مغزی رو به تحلیل دارم. فقط به یاد دارم، آن روز که گفت “مطمئنی؟” قلبم را شکاند.
در گذر این همه سال، منتظر بوده‌ام تا آن صحنه سفید با خطوطی که صورتی در آن از همه پررنگ‌تر بود را در واقعیت ببینم. وقتی فیلم سینمایی “Her” سروصدایی در جهان به راه انداخت، فهمیدم داریم به ماجرا نزدیک می‌شویم. به ماجرایی که فیلم Her هم آن تایید می‌کرد. ماجرایی که بیست سال قبل از آن هم در همان صحنه ما را تهدید کرده بود. روزی که تکنولوژی طوری جهان را گرفته است که حاکمان جهان ربات‌ها هستند. آن ها انسان‌ها را به شکل برده یا وسیله‌ای

کاربردی درآورده اندوامورات خودرابه آن هامی سپارند.ربات هاخوشحال زندگی می‌کنند، عاشق می‌شوند، تفریح می‌کنند و خلاصه؛ این بار منابع را آن ها هرز می‌دهند و انسان، انسان دیگر هیچ قدرتی ندارد.این همان صحنه‌ای است که این سال‌ها در ذهنم نگه داشته‌ام و هر جا می‌روم به دنبال شواهدش هستم.
نمی‌دانم در همان کارتون نشان داد یا دیگر من در ذهنم طراحی کرده‌ام که این سرنوشت ما انسان‌هاست. کلیشه‌ای که رسم کارتون‌های آن زمان بود و با جدیت سعی داشت از چارچوبش خارج نشود، می‌توانست این را به بیننده القا کند. ذهن گریزان از تکنولوژی من هم، پتانسیل این را داشته است تا عبرت ماجرا را این گونه ببیند. ما آنقدر زمین را به نفع خودمان خوردیم که حاکمیتمان بر آن تمام شد. ما دیدیم به تنهایی نمی‌توانیم غارت کنیم، پس تکنولوژی را به یاری گرفتیم و آنقدر بد بودیم که خلاصه همان تکنولوژی مشت محکمی به دهانمان زد. این صحنه در این سال‌ها همین قدر گل‌درشت، به من داشت درس اخلاق می‌داد. “تقّی به توقی” هم که می‌خورَد، من این صحنه را مثال می‌زنم. انگار می‌خواهم مصائب همه دوران را گردن همان یک صحنه بیندازم.
“تق و توق” این روزها هم برای من آدم‌هایی هستند که با ماسک‌های از همه رنگشان در خیابان‌ها راه می‌روند. هر بار که به خیابان می‌روم و در حال خفه‌شدن زیر معمولی‌ترین ماسک بازار که به صورت دارم هستم، به چهره زشت‌شده خیابان نگاه می‌کنم. همان ربات‌ها را می‌بینم. به خصوص آن ماسک‌های خیلی سیاه را. همان‌ها که برای دماوند سوال پیش می‌آورد که: چرا مردم این ماسک‌های کثیف را زده‌اند؟


من در همه این لحظاتی که نمی‌دانم ترسیده‌ام یا نگرانم یا هر احساسی که به من هشدار می‌دهد اتفاقی خارج از کنترل من در حال وقوع است، و قرار است حتما از آن تاثیر بپذیرم، یاد این صحنه کارتون قدیمی می‌افتم. چهره‌های جدید ماسک‌دار هم یکی از آنهاست. دوباره کلیشه‌ها در ذهنم پررنگ می‌شود. این که؛ اگر فلان نمی‌کردیم و چنان نمی‌شد، امروز این چهره‌های ماسک‌دار را نداشتیم.
نمی‌دانم واقعا این طور است یا من دارم این طور می‌بینم. چشم‌هایی که از بالای ماسک‌ها بیرون زده است، دیگر برقی ندارد. یا شاید هم اینقدر ترسیده و نگران است که می‌توان آن ها را شبیه به چشم‌های ربات دید. از شیلدها دیگر نگویم. مصنوعی‌تر و غیرانسانی‌تر کرده این فضای شهر را. مثل کارتون بیست‌وخرده‌ای سال پیش. شهر دارد یواش یواش کم‌رنگ می‌شود. آدم‌ها پشت ماسک‌ها و شیلدها به مرور هویت انسانی را از دست می‌دهند. همین که با فاصله از کنار هم رد می‌شوند به اندازه کافی ترسناک است. جنبش Free hug دارد جایش را به جنبش کمتر “هاگ” می‌دهد. ربات‌وار از کنار هم بگذریم. نه دستی بدهیم و نه بوسه‌ای رد و بدل کنیم. اگر مجبور شدیم دستمان را به فضاهای مشترک بزنیم، الکل‌پاشی را فراموش نکنیم. برویم شتابان به سمت ربات‌شدن.


بعضی شب‌ها کابوس رباتی سراغم می‌آید. و جالب این که اصلا تکنولوژی هم در آن نقش ندارد. یعنی هنوز به آن جا نرسیده‌ایم که دوستمان را با پارتنر رباتی‌اش برای شام دعوت کنیم، ولی ربات‌ها در شهر سرگردانند. این یکی را پیش‌بینی نکرده بودم. بیست‌وخرده‌ای سال منتظر تبدیل صحنه کارتون به واقعیت بودم؛ هر چیزی را تصور می‌کردم جز این یکی که ما داریم ربات می‌شویم. صاف می‌رویم و می‌آییم و می‌خواهیم کمتر کسی با ما حرف بزند. اگر هم بزند، منتظریم زود خداحافظی کند که اگر ویروسی با خود دارد برای ما جایش نگذارد. نمی‌دانم اصلا دیگر یادمان خواهد آمد که غیررباتی بودن چه شکلی است؟
دلم نمی‌خواهد تعبیر آن صحنه این باشد. آن که به تکنولوژی ربط داشت را بیشتر می‌پسندیدم. این یکی راه چاره برایم نمی‌گذارد. اصلا چرا باید این روزها کلیشه‌های آموزش دوران کودکی را تایید کند؟ باید سراغ کارتون دیگری بروم؛ آن که بیشتر رنگ داشت. یکی که بقیه هم یادشان باشد. شادتر هم باشد. باید به آق‌بابا پیام بدهم. او حتما یکی در آستین دارد.‌ا