واگویه‌های کرونایی (۷)

مریم موسوی
بخش هفتم


● همه چیز دارد عادی می‌شود. این را آن روزی فهمیدم که والدین “رود مرزی” را در آغوش گرفتم. آن جایی که گرمای بدنمان با هم تماسی نزدیکتر از هر فاصله اجتماعی داشت. لحظه‌ای که حس کردم صدای قلب آن ها را می‌شنوم. وقتی هیجان تازه‌ای در رگ‌هایم جریان گرفت. زمانی که صدای ابراز هیجان از این درآغوش‌کشیدن را از فاصله چند سانتی‌متری گوشم شنیدم. آنگاه که عقب آمدم و در چشمشان خیره شدم و با صدای مشعوفم گفتم: “به این می‌گن خداحافظی”.
•همه چیز دارد عادی می‌شود. هرچند بوسیدن یکدیگر هنوز خط قرمزی است که به این راحتی نمی‌توان از آن گذشت؛ باقی چیزها روال خود را طی می‌کند. این را همین لحظه زمانی که با حوله نشسته‌ام می‌توانم ببینم. همین لحظه که صفحه ورد را در فولدر مخصوص این واگویه‌ها باز کرده‌ام، آثار عادت به این وضعیت در من مشهود است. تاکید می‌کنم بی‌نازنین ۱۴ و جاستیفای را انجام داده‌ام، اما این بار لپ‌تاپ را با اسپری الکل ضدعفونی نکردم. اصلا باید دلیل محکمه‌پسندتری بیاورم، من اسپری الکل را گم کرده‌ام. هرچند فشار روانی ناشی از نبودنش را حس می‌کنم، ولی به هر حال می‌توانم این لپ‌تاپ را باز کنم و بنویسم. قسم می‌خورم که فنجان قهوه هم کنارم است و زیر لب مزمزه می‌کنم.

ین می‌گن خداحافظی”.
•همه چیز دارد عادی می‌شود. هرچند بوسیدن یکدیگر هنوز خط قرمزی است که به این راحتی نمی‌توان از آن گذشت؛ باقی چیزها روال خود را طی می‌کند. این را همین لحظه زمانی که با حوله نشسته‌ام می‌توانم ببینم. همین لحظه که صفحه ورد را در فولدر مخصوص این واگویه‌ها باز کرده‌ام، آثار عادت به این وضعیت در من مشهود است. تاکید می‌کنم بی‌نازنین ۱۴ و جاستیفای را انجام داده‌ام، اما این بار لپ‌تاپ را با اسپری الکل ضدعفونی نکردم. اصلا باید دلیل محکمه‌پسندتری بیاورم، من اسپری الکل را گم کرده‌ام. هرچند فشار روانی ناشی از نبودنش را حس می‌کنم، ولی به هر حال می‌توانم این لپ‌تاپ را باز کنم و بنویسم. قسم می‌خورم که فنجان قهوه هم کنارم است و زیر لب مزمزه می‌کنم.

لپتاپ

•همه چیز دارد عادی می‌شود. مثل شلوغی جاده‌ها در تعطیلی عید فطر. اصلا من خود یکی از خودروهای حاضر در این جاده‌‌ها بودم. باید چه کار می‌کردم؟ بعد از بیش از سه ماه که از آن یک اسفند لعنتی می‌گذرد، وقتی که همه شبانه‌روزم را با دماوند می‌گذرانم و وقتی که دیگر رمقی برای ادامه راه ندارم، نباید عادت می‌کردم؟؛ کردم. آنقدر که پیه همه چیز را به تن مالیدم و راهی شدم. جاده و حس فرارش آن چیزی بود که ثابت کرد “این نیز بگذرد”. انگار دارد می‌گذرد. این را فقط من نمی‌گویم. عکس‌هایی که نشان از مسافرت اطرافیانم دارد، در شبکه‌های مجازی به اشتراک گذاشته می‌شود. همین که تنها ما نیستیم، یعنی اوضاع و احوال دارد به نرمال نزدیک می‌شود.
•همه چیز دارد عادی می‌شود. بازشدن کافه‌ها این را به من می‌گوید. انگار قرارهایی است که در این کافه‌ها گذاشته می‌شود. دیدارهایی که تازه می‌کنیم. قهوه‌ای که کافه فلان می‌داد، طعمش عجب این بار فرق دارد. خوردن در کافه شبیه کار خلاف نوجوانی است. آن موقع که از دبیرستان مسیر را کج می‌کردیم که در راه از بستنی‌فروشی نسبتا معروف محله یک قیفی بگیریم و تا خانه لیس بزنیم. رفتن به کافه در این روزهای پساکرونایی – چه‌قدر با احتیاط باید این را بگویم- شبیه به همان بستنی لیس زدن است.

کافه گردی

•همه چیز دارد عادی می‌شود. ما شیرینی خامه‌ای می‌خوریم. آن را که نه می توان شست و نه الکل زد. لعنتی خوشمزه را گرم هم نمی‌توان کرد. می‌توان انگشت را در خامه‌اش فرو کرد و تمام انگشت را به دهان گذاشت. اصلا همین انگشت به دهان گذاشتن‌ها دارد برمی‌گردد. با خامه یا بی خامه‌اش فرقی ندارد. یک بار گذاشتیم و شد، بار دیگر را هم می‌توان امتحان کرد. انگشت است دیگر و دهان. دیگر در دل می‌گوییم مراقب هم باشید. بیایید به این هم‌زیستی عادت کنیم.
•همه چیز دارد عادی می‌شود. این را وقتی دیگر از عمق وجودم باور کردم که مربی مهدکودک پیام داد که به زودی قرار است مهدها باز شوند. خبر دادند که برویم و رختخواب دماوند را برای شست‌وشو به منزل بیاوریم. همین که مهد ساده و کم‌هزینه دماوند ورشکسته نشده بود، برایم هزاران امید به همراه داشت. او قرار است به زودی برگردد. به همان زندگی که برایش پیشتر برنامه ریخته بودیم. این، به من نوید می‌دهد که من قرار است به زندگی برگردم. همان که پیشتر برایش برنامه ریخته بودم.
■ اما؛هیچ چیز عادی نمی‌شود..!
وقتی از مهدکودک حرف می‌زنم، دقیقا از چه می‌گویم؟ از قلبی که همین الان دارد مضطرب می‌شود؟ چگونه او را بازگردانم؟ آیا دارم تنبیهش می‌کنم؟ من چه‌قدر می‌توانم بی‌مسوولیت باشم که فرزندی کوچک را به محیطی بفرستم که قرار است آن‌طور که من دلم می‌خواهد دست‌هایش را نشورند؟ آیا خاله‌های رنگارنگ آن جا قبل از غذادادن به او دست‌ها را الکل می‌زنند؟ قبلا هم به این چیزها فکر می‌کردم؟ یادم نمی‌آید. از وقتی خاله مهد زنگ زد که بیا و تشک را ببر، یاد توالت آن جا افتاده‌ام. یک بار که دیگر توان رساندن خود به منزل را نداشتم، از آن استفاده کردم. تا همین روزها حتی به همسرم هم نگفتم که عجب جای کثیفی بود. قضیه را با خودم حل کرده بودم. می‌گذرد دیگر. مگر تو خودت کجا کارت را می‌کردی؟ اما الان نمی‌توانم. من باید آن دستشویی را چک کنم. نباید ذره‌ای آلودگی داشته باشد.

مهدکودک

▪هیچ چیز عادی نمی‌شود. این را مایع ضدعفونی‌کننده دست در دور هم جمع شدن‌هایمان می‌گوید. لحظه‌ای که با هم نشسته‌ایم، می‌گوییم و گاهی هم می‌خندیم، و هر از گاهی آن ژل را روی دست فشار می‌دهیم و با دقت به همه جایش می‌مالیم. نمی‌توانم تصور کنم که روز دیگریوجودداردومادرگنجه حداقل یک ژل ضدعفونی کننده کنارنگذاشته ایم.
این هم بخشی از زندگی روزمره شده است. روزی که ساک زلزله را بستیم تا برای فرار از خطر احتمالی آماده باشم، یادم است یک ژل را در ساک زلزله گذاشتیم. کنار کنسروها و پتوی نجات. صابون هم گذاشتیم. این ها دیگر از ما جدا نمی‌شود.
▪هیچ چیز عادی نمی‌شود. با هم سر یک میز غذا می‌خوریم. با هم سوار ماشین مشترکی می‌شویم و برای گشتی یک‌روزه شهر را ترک می‌کنیم. برای هم خوراکی باز می‌کنیم و در کنار هم می‌خوریم. از پاکت سیگار مشترک استفاده می‌کنیم. اما موقع سلام و خداحافظی از هم دور می‌ایستیم. جز زمانی که می‌دانیم داریم خطا می‌کنیم، با هم تماس بدنی برقرار نمی‌کنیم. مشت‌های گره کرده که به هم می‌خورد، نهایت حذف فاصله اجتماعی می‌شود. خودمان هم می‌خندیم و هم‌زمان جرات بیشتری نداریم.
▪هیچ چیز عادی نمی‌شود. پنیر پیتزا از زندگی ما نخواهد رفت. و سایر پنیرهای جذابی که این مدت خوردیم و وزن با آن اضافه کردیم. چیپس هم همدم دائمی شده است. ترکیب این دو را که نگویم. می‌توان آن را عاشقانه در دهان گذاشت تا آب شود. اگر روی همبرگر خانگی هم دو لایه از همان پنیر بگذاریم و قارچ‌های سرخ‌شده در روغن را به آن اضافه کنیم و انواع سس را رویش بریزیم، احساس پادشاهی را داریم که دارد بر همه خوراکی‌های موجود در جهان حکومت می‌کند.
♡ هر طور فکر می‌کنم، بین این عادی شدن — نشدن می‌آیم و می‌روم. مثل توپی که در بازی وسط از این سر به آن سر پرتاپ می‌شود. یا توپ پینگ‌پنگ که روی میز می‌خورد و بلند می‌شود. سمت دیگر می‌رود و باز با ضربه‌ای روی میز می‌خورد. از یک طرف به طرف دیگر. راه فراری هم ندارد. فرار برابر کم شدن امتیاز است. من نمی‌خواهم امتیازی را از دست دهم. ضربه می‌خورم. از این سمت به آن سمت می‌روم. بازی بین عادی شدن– نشدن بازنده‌هایش کم نیست. من باید که برنده باشم. باید با هردوی آن ها صلح کنم. این روزها کاری جز بازی بین این؛ “هر دو برنده” ندارم!