ایزدبانوی آسمانی که درزمین زندگی می کند

Seyedabolghasem Mousavi:
درباره‌ی نمایش «کوردیناتور»


ایزد بانوی آسمانی که در زمین زندگی می کند
سعید محبی
جنگ و تبعاتی که به همراه دارد همیشه از موضوعات مورد علاقه هنر تاتر بوده و هست. نگاهی به تاریخ تاتر از بدو پیدایش تا امروز این موضوع را به خوبی روشن می کند. نمایش کوردیناتور هم با همین رویکرد نوشته شده و به روی صحنه رفته است. کوردیناتور حکایت زنی به نام زارا از دیار کرمانشاه است که یک تنه قرار است کوهی از مشکلات و مصایب را بر دوش بکشد.صحنه اصلی نمایش خانه زارا است چه زمانی که دختری دم بخت بود و در خانه پدری زندگی می کرد و چه زمانی که ازدواج کرد و به خانه بخت رفت و با همسرش که پزشک است در خانه خودش روزگار می گذراند. خانه در نمایش جایگاه آرامش معرفی شده که در آن آدم های نمایش به آسایش می رسند.خانه پدری ساختمانی سنتی از نظر معماری دارد با روابطی که در همان قالب سنتی خود تعریف می شود.خانه ای با دیوارهای کوتاه و همسایه کبوتربازی که همیشه و در تمام حوادث خانه حضوری مستمر دارد.سرک می کشد و فضولی می کند گویی عضوی از اعضای خانواده است که در تمام حوادث زندگی سهیم است.آن ها غم ها و شادی هایشان را با هم شریک هستند و همیشه و همه جا یار و یاور یکدیگرند.
شروع حوادث سال پنجاه و هفت و سال پیروزی انقلاب اسلامی در کرمانشاه است.زارا با برادرش ناصر و پدرش در خانه کوچک خود زندگی می کنند.مادر چندی است به رحمت خدا رفته است.این ماجرا اولین پازل از مصیبت های دختر است.ناصر عاشق غنچه است. دختر همسایه که ناصر کتاب درسی اول دبستان برادرش را که آب با خودش برده می خرد و به همراه نامه عاشقانه به خواهرش می دهد که به دست غنچه برساند.عملی که دختر با پاره کردن نامه عاشقانه ناصر به آن اعتراض می کند.پدر غنچه بدهکار است و باید پول بدهی های خود را بدهد اما ناصر از دار دنیا فقط یک دل عاشق دارد که برای پدر غنچه لازم هست اما کافی نیست.برهان خلفی که ناصر باید حلش کند تا به معشوق ش برسد.ناصر قدرت این کار را ندارد و دختر با مرد نزول خواری ازدواج می کند تا حداقل مشکل بدهی پدر غنچه رفع شود.این ماجرا هم در کنار دیگر ماجراها زارا را به طرف سرنوشت اش که پر از درد و بلایای مختلف است پیش می برد تا ظرفیت و توان زن به محک گذاشته شود.


بابا علی می خواهد پسرش ناصر درس بخواند تا در آینده دکتر یا مهندس شود و به درد مردم و جامعه بخورد. اما ناصر درس هایش ضعیف است و در همان امتحانات خرداد مردود می شود.قرار است خبر این بد بیاری را هم دختر به پدرش بدهد.پله دیگری از سنجش توانایی و توان او.پدر ناصر را پسری توانا نمی یابد و علی رغم این که دوست ندارد این واقعیت را بپذیرد اما قبول می کند که مغز پسرش بار علمی درس و دانشگاه را نمی کشد.خواهر سنگ برادر را به سینه می زند و از او دفاع می کند اما در باطن می داند چنین دفاعی موضوعیت ندارد.بابا علی بعد از مرگ مادر برای بچه هایش هم پدر است و هم مادر و بار سنگین زندگی را همچنان بر دوش می کشد و شانه های نحیف اش همچنان محلی برای کشیدن بار سنگین مشکلات ومصایب زندکی و خانوادگی است.
دختر پرستاری پیشه خود می سازد.شغلی که با روحیه و طرز زندگی اش متناسب است.چرا که در زندگی قرار است پرستار خیلی ها از جمله خانواده و مجروحان جنگی باشد تا مرهمی هر چند کوچک بر روی زخم های بی پایان آدم های آسیب دیده از روزگار باشد.محسن برای او گل می آورد و خواستگار اوست.آن ها ازدواج می کنند و زندگی همچنان ادامه دارد.نویسنده از همان ابتدا محسن را شخصیتی کاریکاتورگونه معرفی می کند که قرار است چاشنی نمایش شود و بار طنز نمایش را بر دوش او بگذارد. خوشی های دختر اما بسیار اندک است.مصیبت هایی که بر دوش اوست بسیار و لبخندهایش اندک است.سهم او را نویسنده چنین انتخاب کرده است.زن در ادامه آنقدر بار مشکلات بر سرش می ریزد که به نظر می رسد خالق اثر قصد دارد او را به عنوان سمبلی از مقاومت زن ایرانی در صحنه تصویر کند مانند زن های مقاوم تاریخ که هر کدام در جایی از دنیا سمبل مقاومت شدند.دیری نمی کشد که جنگ به شهر آن ها هم می رسد و مدرسه ای در وسط شهر بمباران می شود و در نتیجه تعدادی از کودکان بی گناه شهید می شوند.این واقعه بابا علی را عازم جبهه می کند تا آنجا پسرش ناصر را پیدا کند در حالی که زخمی شده و خون زیادی از او رفته است.بابا علی هم زخمی می شود.هیچ کس به دادشان نمی رسد و هیچ امدادی هم آنجا نیست و همین باعث می شود هر دو از بین بروند.باز تکه ای دیگر از مصیبت که بر سر زن آوار می شود تا نویسنده آستانه مقاومت او را بسنجد و در نهایت تماشاگر ببیند تا چه اندازه این توانایی در زن وجود دارد که بار مشکلات را بر دوش بکشد.نویسنده روی خوش زندگی به زن را نشان نمی دهد و باز او را در آزمون های حوادث روزگار می سنجد.

زن حامله است مو ضوعی که با سادگی و بی هوایی مرد در بازی در سکوتی که از او می بینیم به صحنه ای مفرح تبدیل می شود.مفرح از منظر سادگی در پرداخت و حس خوشایندی که در متن وجود دارد.زن دختر دار می شود البته باز هم بعد از آزمونی که نویسنده برایش طراحی می کند.بچه ای از بین می رود تا بچه دوم بدنیا بیاید تا شاید شر گرفتاری از سرشان باز شود که نمی شود. شوهر در جبهه شیمیایی می شود تا یکی دیگر از حلقه های مصایب تشکیل شود و زن بار آزمون روزگار را بیشتر از پیش بر گرده خویش احساس کند.گویی زن محل آزمون هایی است که برای بشر طراحی و ساخته شده است.
دختر که حالا برای خودش عاقله زنی شده به خاطر بچه دار نشدن از همسرش جدا می شود و این در حالی است که کسی نمی داند مشکل از زن است یا از مرد.دختر احساس بی ثمری اش را به خانه پدری می آورد تا بار دیگر بر احساس آزمودگی زن صحه بگذارد.زینب دختر زارا از همسرش طلاق می گیرد و برای تحصیل در رشته پزشکی به تهران می رود و در آنجا با رامین ازدواج می کند.حوادثی که به نظر می رسد زن را از حلقه بلایا دور می کند.اما طولی نمی کشد که حوادثی که برای دختر بوجود می آید زن را دوباره به دایره حوادث زندگی پرتاب می کند تا باز هم حس تلخی که تقدیر بر دوشش گذاشته را تازه کند.زینب در تصادف جاده کرمانشاه به تهران مرگ مغزی می شود ولی دخترش که اسمش را شادی می گذارند زنده می ماند.شادی واژه گمشده زندگی زاراست که حالا در واپسین روزهای زندگی اش به او داده می شود.نمایش با اهدای اعضای بدن زینب به نیازمندان پایان می یابد در حالی که هر کدام از اعضای بدن زینب در بدن کس دیگری که محتاج زندگی است جا خوش می کند.

 


کوردیناتور حکایت رنج ها و مصائب نوع بشر است که این بار شانه های نحیف زن ایرانی را نشانه رفته است.سنگی است که زارا سیزیف وار بر دوش می کشد تا یک تنه از کمرکش کوه بالا ببرد و هر بار از نوک قله بغلتد و دوباره به زمین بر گردد و روز بعد دوباره باید به نوک قله برده شود.تقدیری که از اساطیر گرفته شده و حالا در سرنوشت زارا خود را بازآفرینی می کند.زن یک تنه باید همه مشکلاتش را بر دوش بکشد هر چند در کنارش کسان دیگری هم وجود دارند اما هیچکدام توانایی زن ایرانی را برای این کار ندارند.تقدیری که نمایش از آن یاد می کند کارکردی دراماتیک در نمایش دارد.نویسنده می خواهد به این وسیله نشان دهد زن ایرانی موجودی فوق بشری است که در بحبوحه حوادث و مشکلات عدیده به جای همه رنج می کشد و سنگ صبور همه اعضای خانواده می شود.چنین نگرشی زن را توانا و قدرتمند معرفی می کند.ایزدبانویی که در همه جا توانایی این را دارد که با قدرتمندی بر کوهی از مشکلات غلبه کند و باز مصائب زندگی خود و دیگران را بر دوش بکشد.حتی انتخاب شغل پرستاری هم بر همین منوال صورت گرفته است.
نویسنده در انتخاب صحنه ها برای نمایش هم تا حدود زیادی موفق عمل می کند.نمایش دو بخش روایی دارد.بخش اول جایی است که زارا داستان زندگی اش را برای تماشاگران تعریف می کند و قسمت دوم صحنه هایی که در مقابل چشمان تماشاگر به نمایش گذاشته می شود.بخش هایی که زن راوی می شود، قسمت های کم اهمیت تری است و برای همین می توان آن ها را روایت کرد و از کنارشان گذشت.هر چند به نظر می شود بخش های روایی را حذف کرد و اطلاعاتش را در بخش های صحنه ای پخش کرد.به این ترتیب می توان یکدستی را در صحنه های مختلف بوجود آورد.اما بخش های مهمتر را حتما”باید نشان داد.ترکیب این دو ، تا حدود زیادی درست انجام می شود و تماشاگر خود را در این ترکیب مغبون نمی بیند.طرز تلقی نویسنده از عنصر تقدیر هر چند با رویکرد مذهبی و همسو با متفکران ایرانی و یونانی نوشته شده اما در بدنه اثر جایگاه خودش را پیدا می کند و سر جای خود می نشیند.
کارگردان که خود نویسنده اثر هم هست در طراحی صحنه با ساده ترین شکل و استفاده از مواد و مصالح همچون تور به معنای درگیر بودن آدم های نمایش در تور تقدیر و حوادث زندگی، محل حوادث نمایش را به ساده ترین شکل به نمایش می گذارد. هر چند در خصوص نشان دادن اقلیم نمایش که عنصر مهمی هم است با مشکل مواجه است.صحنه از آکسسوار ساده اما لازم تشکیل شده و هیچ چیز اضافی در هیچ قسمت از صحنه به چشم نمی خورد.در واقع ایجازی که کارگردان در طراحی صحنه به کار برده به یکدستی و فهم مفاهیم نمایش توسط مخاطب کمک شایانی می کند.نور و مو سیقی هم هر کدام به نوبه خود در تشکیل دایره مفاهیم به کمک فکر اصلی و طراحی نمایش آمده و در مجموع تابلویی از تصاویر برای تاثیرگذاری هر چه بیشتر بر روی تماشاگر به نمایش گذاشنه است.

کوردیناتور نمایشی است که زن را در حد و اندازه های ایزدیانوی اساطیری بالا می برد و بر این مفهوم صحه می گذارد که اگر جهان به دست زنانگی و مادرانگی سپرده شود می شود انتظار داشت که کشتی روزگار به ساحل نجات برسد.نمی توان از نمایش حرف زد اما از بازی خوب بازیگران و یکدستی و هماهنگی نور و موسیقی حرف نزد.